تبليغاتX
اندازه تنهاییم
به کلبه تنهایی من خوش امدی
در زمانی که وفا قصه برف به تابستان است

وصداقت گل نایابی است

ودر آینه چشمان شقایقها عابر ظالم و بی عاطفه غم جاریست

به چه کس باید گفت با تو خوشبخت ترینم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط الهام | 
در آن شهری که مردانش عصا از کور میدزدند

من از خوش باوری اینجا

محبت آرزو کردم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط الهام | 

                                خلوتم را نشكن 

شايد اين خلوت من كوچ كند

به شب پروانه

به صداي نفس شهنامه

به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق

بر سر ديواري پيدا شد.

خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است

ز هواي دل معشوق سهند

خلوتم راه درازي ست ميان من و تو

خلوتم مرواريد است به دست صياد

خلوتم تير وكماني ست به دست ارش

خلوتم راه رسيدن به خداست

خلوتم را نشكن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط الهام | 

 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست


ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!


دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم


اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت


کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم!


آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد


حس ميکرم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند


همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي حس کودکانه من مي گفت


خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گريه ميکنه......


کاشکي که بارون بزنه


به سقف و ايوون بزنه


کاشکي دلم پر بگيره


شادي رو از سر بگيره


کاش دوباره بارون بياد


رو تن ياس و نسترن


کاشکي بوي خدا بياد


تو کوچه و تو باغ من


.........................


کاش دوباره بارون بياد


اشک خدا رو ببوسم!


تا که دلم جون بگيره


از غم دنيا.... نپوسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:57 قبل از ظهر  توسط الهام | 

 

 

ایستاده ای و بودن را نفس می کشی، آری همان وقت که اسطوره


ذهنت آرام به سوی تباهی می رود، همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها


می شوی،همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی، یک نفر

 
شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست، شاید هنوز هم دلی برای

 
نگاهت می تپد.پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای

؟
و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته و قدیمی ذهنت


"گذشتن ها" را معنا می کنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و


مهربانی سرکش از شعله های جنون بیندیش.


پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده دیوارهای کاه گلی غرو

ر
باشی، چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصارهای سکوت را هم ببینی

.
باور کن آنجا، آن سوتردیوارهای کاه گلی غرور ، درست پشت حصارهای


کاغذی سکوت دنیای روشنی است، پر از اقاقی هایی که به دنبال یاس


می دوند، باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هرکجا" نیست،و رود هایش

 
برای عبور اجازه نمی خواهند،
باور کن آنجا عاشقی چشم انتظار توست

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط الهام | 
+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط الهام | 
سلام دوستان حالتون که خوبه

اومدم بگم امروز تولد منه خیل نارا حتم چون ۱۹ سالم شده

 نمیدونم چرا تولدام همیشه ناراحتم

اخه دوست ندارم سنم بره بالا کوچیک که  بودم دوس داشتم۲۰ سالم بشه

وحالا که بزرگ شدم دوس دارم برگردم به دوران بچگی نمیدونم شما هم این حسو دارید؟

ببخشید از اینکه وقتتون رو گرفتم

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط الهام | 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط الهام | 

هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک

هفت تا دریا پر از اشتیاق و پولک

یه قلب عاشق با یه حس بیقرارو کوچک

فقط میخواد بهت بگه

                               

 

 تولدت مبارک 

بهنام جان تولدت مبارک

ببخشید که یه ذره دیر آپ دیت کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 1:21 قبل از ظهر  توسط الهام | 

 

ای روح من

این خود اندوهی است بس سوزناک.ای روح من.

تو در سکوت شب

معشوق را دیده و از شهد وجودش

غرق در لذتی . و این جسم تا ابد

قربانی تلخ وصال و فراق.

این خود رنجی است بس جانگداز ای روح من.

ای روح من . بر من رحم آر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1:14 قبل از ظهر  توسط الهام | 
چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ،

 اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند

 وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر

 نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند . * اينك

 كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را

 ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر

 دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. * به

 عشق خود وفادارباشيد،تا پايان راه با عشق باشيد ، و

از ته دل عشق را دوست داشته باشيد . *

از تمام وجود عاشق شويد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط الهام | 

 چشمانمان را برگذر قاصدك ها باز كنيم ...

كه زمان ساز سفر ميزند ... 


 دست به دست هم دهيم ...

دل هايمان را يكي كنيم ...


 بي هيچ پاداشي حراج محبت

 كنيم ... 


 
 باور كنيم كه همه ي ما خاطره ايم ... دير

 يا زود ... رهگذرقافله ايم


 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:28 قبل از ظهر  توسط الهام | 
گفتند : ستاره را نمي‌توان چيد و آنانکه باور کردند

 براي چيدن ستاره حتي دستي دراز نکردند. اما باور کن

 که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره دست

 درازکردم و هرچند دستانم تهي ماند اما چشمانم لبريز

ستاره شد! ستاره‌هاي درونت را در شب چشمانت رها

 ساز و باور کن عشق را هدفي نيست آنچنان که به

 دست آيد در آغوش جاي گيرد و يا در آيينه چشمانت به

 تصوير نشيند باور کن که عشق خود همه چيز است........

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط الهام | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 

 

در آستان چشم من هنوز ايستاده ای

ومثل قلب آينه چه بی غبار و سا ده ای

تو هم ميان اين زمين دلت گرفته از زمان

که در ترنم غزل به درد،دل نداده ای

هزار چشم منتظر در امتداد راه تو

هزارگوش آشنا به وعده ها که داده ای

يگانه مرد غصه ها در انتها ی داستان

ولی هميشه در غزل در ابتدای جا ده ای

تو يک جها ن تبسمی به گريه های تلخ من

ويا نگاه رو شنی به سايه اوفتا ده ای

                      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط الهام | 

 

من از حقیقت بی پایان از تصویری بی نشان،از عشق یک آهو می ترسم من از روزگار سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم،می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی.من از روح سرگردان زندگی،از گریزان بودن یاران می ترسم،از صدای پای رهگذران می ترسم.از آنچه هستیم و هست می ترسم از جاده بی انتهایی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم.از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد .می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم از آشنایی با تو که آغاز سرنوشتم را بدست گرفت.می ترسم از شبهایی که فقط با نفسهای گرم تو زنده بود.می ترسم از سکوت تو،سکوتی که مرد غریبه را هم به تنفس وا می داشت می ترسم،نمی دانم آیا لحظه ای فرا می رسد که تو مرا فریاد کنی،فریادی که تن یخ بسته ام را قطره قطره آب کند

              

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 

هزار بار آسمان را قسم دادم که دیگر به چشمان گریان من نگاه نکند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 

 

زندگی ریاضی است   پس  خوبی ها رو جمع کنیم     غم ها رو کم کنیم    شادیها رو ضرب کنیم

 

دردها رو تقسیم کنیم         نفرت رو زیر رادیکال ببریم           دوستی ها رو به توان برسونیم

          از قــلــــبــــهــامون فـــاکــــتـــور بگیریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 

               غم بي همزباني  

مرا در بيستون بر خاك بسپاريد كه تا شبها

                             غم بي هم زباني را براي كوهكن گويم

بگويم عاشقم،بي همدمم،ديوانه ام،مستم

                       نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم

از آن گمگشته من هم نشاني آور اي قاصد

                        كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم

تو مي آيي به بالينم ولي آندم كه در خاكم

                           خوشامد گويمت اما در آغوش كفن گويم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط الهام |