تبليغاتX
اندازه تنهاییم
به کلبه تنهایی من خوش امدی
چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ،

 اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند

 وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر

 نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند . * اينك

 كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را

 ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر

 دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. * به

 عشق خود وفادارباشيد،تا پايان راه با عشق باشيد ، و

از ته دل عشق را دوست داشته باشيد . *

از تمام وجود عاشق شويد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط الهام | 

 چشمانمان را برگذر قاصدك ها باز كنيم ...

كه زمان ساز سفر ميزند ... 


 دست به دست هم دهيم ...

دل هايمان را يكي كنيم ...


 بي هيچ پاداشي حراج محبت

 كنيم ... 


 
 باور كنيم كه همه ي ما خاطره ايم ... دير

 يا زود ... رهگذرقافله ايم


 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:28 قبل از ظهر  توسط الهام | 
گفتند : ستاره را نمي‌توان چيد و آنانکه باور کردند

 براي چيدن ستاره حتي دستي دراز نکردند. اما باور کن

 که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره دست

 درازکردم و هرچند دستانم تهي ماند اما چشمانم لبريز

ستاره شد! ستاره‌هاي درونت را در شب چشمانت رها

 ساز و باور کن عشق را هدفي نيست آنچنان که به

 دست آيد در آغوش جاي گيرد و يا در آيينه چشمانت به

 تصوير نشيند باور کن که عشق خود همه چيز است........

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط الهام | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 

 

در آستان چشم من هنوز ايستاده ای

ومثل قلب آينه چه بی غبار و سا ده ای

تو هم ميان اين زمين دلت گرفته از زمان

که در ترنم غزل به درد،دل نداده ای

هزار چشم منتظر در امتداد راه تو

هزارگوش آشنا به وعده ها که داده ای

يگانه مرد غصه ها در انتها ی داستان

ولی هميشه در غزل در ابتدای جا ده ای

تو يک جها ن تبسمی به گريه های تلخ من

ويا نگاه رو شنی به سايه اوفتا ده ای

                      

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 9:26 بعد از ظهر  توسط الهام | 

 

من از حقیقت بی پایان از تصویری بی نشان،از عشق یک آهو می ترسم من از روزگار سنگدل از بایدها و نبایدها می ترسم،می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زیبایی.من از روح سرگردان زندگی،از گریزان بودن یاران می ترسم،از صدای پای رهگذران می ترسم.از آنچه هستیم و هست می ترسم از جاده بی انتهایی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم.از لحظه ها و ساعتهایی که مرا نیز همانند خودشان بی عاطفه کرد .می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم از آشنایی با تو که آغاز سرنوشتم را بدست گرفت.می ترسم از شبهایی که فقط با نفسهای گرم تو زنده بود.می ترسم از سکوت تو،سکوتی که مرد غریبه را هم به تنفس وا می داشت می ترسم،نمی دانم آیا لحظه ای فرا می رسد که تو مرا فریاد کنی،فریادی که تن یخ بسته ام را قطره قطره آب کند

              

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 

هزار بار آسمان را قسم دادم که دیگر به چشمان گریان من نگاه نکند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:0 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 

 

زندگی ریاضی است   پس  خوبی ها رو جمع کنیم     غم ها رو کم کنیم    شادیها رو ضرب کنیم

 

دردها رو تقسیم کنیم         نفرت رو زیر رادیکال ببریم           دوستی ها رو به توان برسونیم

          از قــلــــبــــهــامون فـــاکــــتـــور بگیریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط الهام | 
 

               غم بي همزباني  

مرا در بيستون بر خاك بسپاريد كه تا شبها

                             غم بي هم زباني را براي كوهكن گويم

بگويم عاشقم،بي همدمم،ديوانه ام،مستم

                       نمي دانم كدامين حال و درد خويشتن گويم

از آن گمگشته من هم نشاني آور اي قاصد

                        كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم

تو مي آيي به بالينم ولي آندم كه در خاكم

                           خوشامد گويمت اما در آغوش كفن گويم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط الهام |